این نوشته ی رضا براهنی رو خوندم قلبم تیر کشید:
من باتمام مردم عالم کاری نداشتم
مردم برای من تویی
آن جنگلِ "تو"است
دراین زمینِ زیبای بیگانه
امروزبوسههای تویادم آمد
امروز ازتخت سینهام
دستی
دریچهی مخفیای راآهسته باز کرد
در من تو را بیدار کردند
ای کاش در من همیشه تو را بیدار میکردند