گاهی با سنگ درد دل می کنم
با پرندها دلتنگ می شوم
به آسمان تکیه می کنم
به زلال رودخانه می گریم
با شب از رازها می گویم
ماه را بغل می کنم
با خورشید از اندوه ها گله
اما همیشه از انسان هراس دارم
آنجا که دل میبندی می شود تکیه گاهت
پناه غصه و گریه هایت، ناگهان می رود
تو میمانی و یک قلبِ هزاران پاره