با همه دردها و خستگیها امروز خودمو جمع کردم چسب زدم رفتم دنبال مامان با رهام رفتیم برای دوچرخه اش چراغ پلیسی و زنگ و روکش زین و این داستانها خریدم یکم پیاده روی کردیم دنبال بلوز واسه خودم و مامان از ماشین دور شدیم رفتم ماشین آوردم سوارشون کنم رهام با یه صندل مرد عنکبوتی و چشمهای براق نشست تو ماشین