روزانه حدودا ۵ ساعت در جاده هستم، رادیوتراپی از دست بابا هنوز باقی مونده، شبها انقدر خسته ام که بدون ملاتونین بیهوش میشم، دست تنها مریضداری کردن؛ طاقت فرساست، خواهرم حتی نیومده سر بزنه، تلفنی با مامان در تماسه، حالا اگه جنگ بشه پا میشن میان شمال، انتظار سرویس و پذیرایی داره و به خودش میگه جنگ زده.