پیرزن گلفروش را خاطرت هست
همان که هنوز منتظر ماست..
با خنده گفت از میان نرگسهای شادابش
دستهای بردارم برایمان.
گفتم نه، حالا نه خاله جان..
جادهها کش آمدهاند.
نمیدانی که، تو کجا نرگسها کجا..
آنها تا به تو برسند جانشان بالا میآید..
صبر حالیشان نمیشود
جانشان لطیف است طاقت دوری ندارند،
میمیرند.
زه.ره..