دیروز رفتم پیادهروی، کتابفروشی سر راهم، اقای نسبتا مسنیه، یه خودکار امتحان کردم، گفت خطاطی انقدر خوشخطی؟ از دخترش گفت که کاناداست، عکساشو نشونم داد، از روزگاری که تو این مملکت گذرونده گفت و دوری، گفتم منم میخوام برم دیگه، گفت برو فقط یه چیز میگم بهت، دل از محبت آدمایی که اینجا داری بگیر و برو...