برگها،
مثل نامههایی که هرگز نرسیدند،
بر زمین افتادهاند،
و باد،
عطر دلتنگی را
میان شاخهها پنهان کرده است.
قدم میزنی،
کنار پاییزی که انگار
رنگ چشمان تو را دارد.
نیمکتهای خالی،
منتظرند،
شاید کسی بیاید
که نام تو را
زیر لب زمزمه کند.
و این خیابان،
میان ما
قصهای عاشقانه میسازد،
که هیچ پایانی ندارد.