خیر سرمان آمدیم به حال ِ همایونی چراغ سرد اینجا را بیافروزیم، نسیم یک ویروس به تنمان وزید و طومارمان پیچید و ریشهمان کند که زِپرت!!!
با تن چون یخ، به زیر صدمن لحاف با خودم دیدم که اکههی، زندگی به مویی بند است و خالق بیخیال بندهست!
پس گوارا باد هر آنچه میوزد و میلرزاند و میگذرد، چون ریسههای لبخند یار.