نشسته بود جلوم و داشت حرف میزد، به خودم که اومدم، دیدم دارم با یک لبخندِ شُل و کجکی نگاهش میکنم؛ انگار که یعنی حواسم به حرفهاته.
اما داشتم به این فکر میکردم که چرا توی این سفرِ زندگی، هرچی کولهبارم رو سبک میکنم و چیزهای اضافه رو میذارم کنار، هنوز و هر روز کت و کولم درد میکنه...