روی صورت و لباسهام دودهی سیاه نشست. افتادم به سرفه تا خفگی و بوی دود و سوختگی گرفتم.
ماشین رو پارک کردم، پیاده شدیم و راه افتادیم. صدای جنگنده اومد و مردی که از روبهرو میاومد گفت خیلی نزدیکه، بشینید! خم شد و سرش رو گرفت. با تعجب نگاهش کردم. صدای بمب اومد و راه افتادم، چشمم افتاد به مردم وحشتزده.